باید بگم سرنوشت این وب معلوم نیست.مثل خود من هر لحظه امکان داره حذفش کنم
اخه کسی که بهانه ی نوشتن من بود مدتهاست که رفته...
کنارمه ولی...
تو این مدت صدای گام هاش که هر لحظه از من دورتر میشه تو زندگیم طنین انداخته..
نمیدونم چی میگم ولی به معنای واقعی با رفتنش روحمو از پیکرم جدا کرد...
اصلا از اون دلگیر نیستم.اونم کاره ای نیست سرنوشته و...
این روزا به این فکر میکنم که برای همیشه خودمو از زمین جدا کردم..
اگه دیدید که خبری ازم نیست بفهمید که همه چی تموم شد و تمومش کردم
بفهمید زندگی بر من چیره شد..
اگه بدون خداحافظی رفتم منو ببخشید و حلالم کنید..
این متنه اخرم شاید به عنوان ختام زدم
نمیدونم...ولی فقط برای....

باور تلخ نبودنت...
تاوان کدامین اشتباه بود؟؟
تو گفتی بمان و من ماندم..
اکنون که تو رفته ای..
من در کوچه های تنهایی به انتظار برگشت تو به بی کسی خود خیره شده ام..
و نمیدانم اخر چه خواهد شد...
میروی و من نگاهت میکنم...
تعجب نکن که چرا گریه نمیکنم..
بی تو...
یک عمر فرصت برای گریستن دارم...
اما برای تماشای تو..
همین یک لحظه باقیست..
و شاید همین یک لحظه اجازه زیستن در چشمانت را داشته باشم مهربانم...
و تو دوباره رفته ای
آنقدر رفته ای که گویی هیچ وقت نبوده ای
و من باید باور کنم
رفتنت را می فهمم
ولی چگونه رفتنت را نه!
پس تو چرا اینگونه مرا از خودت راندی؟
چرا بجای قطره اشک و یک بوسه برای خداحافظی
دنیایی حرف های تلخ
برای بی خداحافظی هایت گذاشتی
تو چرا نتوانستی
مرا در یک گوشه ی دنیای تکراریت
تکرار کنی
و در یک لحظه نبودنت بودنم را بخواهی
در همه آسمان تو جا برای یک پرنده نبود؟
تو آرزو و شوق پرواز را از من گرفتی
و امروز در زیر این آسمان کبود
بودن یا نبودن پرنده را چه کسی خواهد فهمید؟
پرنده با آسمان هویت دارد
پرنده وقتی که پرواز می کند وجود دارد
نه! وقتی که گمشده در رؤیای پرواز است
تو رفتی مثل همیشه
و من منتظر ماندم مثل همیشه...