وکیلم دلم
حضار جمعی از عاشقان و دلسوختگان
قاضی نامم را بلند خواند
و گناهم را
دوست داشتن تو اعلام کرد
و.................
محکوم شدم به مرگ...........................
کنار چوبه ی دار از من خواستند تا آخرین خواسته ام را بگویم
و من گفتم
((۰
* به او بگویید که دوستش دارم*
۰))
هر وقت بارون اومد دستتو بگیر زیر بارون به تعداد قطراتی که
تو دستت ریخت تو منو دوست داری و
به اندازه بقیه قطره ها من ........


هرچه کنی بکن، مکن ترک من ای نگار من
هرچه بری ببر، مبر سنگدلی به کار من
هرچه بری ببر، مبر رشته الفت مرا
هرچه کنی بکن، مکن خانه اختيار من
هرچه روی برو، مرو راه خلاف دوستی
هرچه زنی بزن، مزن طعنه به روزگار من
هرچه كشي بكش، مكش باده به بزم مدعي
هرچه خوري بخور، مخور خون دل فگار من **
هرچه شوي بشو، مشو تشنه به خون زار من
هرچه نهي بنه، منه دام به رهگذار من **
زندگی یعنی چکیدن همچو شمع از گرمی عشق
زندگی یعنی لطافت گم شدن در نرمی عشق
زندگی یعنی دویدن بی امان در وادی عشق
رفتن و اخر رسیدن بر در ابادی عشق
می توان هر لحظه هر جا عاشق و دلداده بودن
پر غرور چون اشباران بودن اما ساده بودن
می توان اندوه شب را از نگاه صبح فهمید
یا به وقت ریزش اشک شادی بگذشته را دید...
اگر چشمان من دریاست
تویی فانوس شبهایش
اگر حرفی زدم از عشق
تویی مفهوم و معنایش...



نوشته شده توسط رحمان در جمعه پانزدهم اردیبهشت 1385 ساعت 11:50 بعد از ظهر |
لینک ثابت |